تبليغاتX
وب نوشته های سروش
وب نوشته های سروش
در صورت آن لاین بودن سروش با کلیک بر روی لینک با او چت کنید
این جکها هم فقط برای خنده دوستان عزیز در ماه مبارک رمضان تقدیم می کنم

به یارو میگن تو که روزه نمی گیری، چرا سحری می خوری؟ می گه نماز که نخونم،... روزه که نگیرم... سحری هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟

.

.

.

یارو! روزه میگیره از حال میره از پذیرایی در میاد!!!

.

.

.

طرف روزه می گیره، 5 دقیقه به اذان روزشو میشکنه. می گن چرا اینکارو کردی؟ می گه خواستم به خدا ثابت کنم که می تونم اما نمی گیرم

.

.

.

ماه رمضان بر تو ای دوست گلم که دم افطاری تخته گاز داری میری خونه مبارک باد..

 جمعیت مبارزه با سوء تغذیه شدید

.

.

.

 ماه رمضان ماه صفا ، تعطیلی ، پرخوری ، بیکاری و سیگار بعد از افطاری و تماشای سریالهای سرکاری مبارک باد

 .

.

.

به غضنفر می گن نظر شما راجع به ماه رمضان چیه ؟ می گه والا خیلی خوبه فقط یه ذره زولبیا بامیه اش رو زیاد کنن بهتر می شه

.

.

.

ماه رمضونه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم !!!روتو حساب کردم!!!

.

.

.

مناجات غضنفر باخدا : خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر 4 سال یک بار آن هم در یک کشور برگزار کن

.

.

.

به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, ماه رمضان تا پایان مهرماه تمدید گردید

.

.

.

عیدفطر مبارک ( رصدخانه ی اردبیل )

.

.

.

به ترکه میگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم.خودم فردا بهش زنگ میزنم

.

.

.

 

کجایی؟؟ همه دارن رو پشت بوم دنبالت میگردن

آخه ماه من میخوان ببینن فراد عیده یا نه

.

.

.

یارو! ماه رمضون میره خونه دوستش می خوابه


دوستش بهش میگه سحر صدات کنم؟؟


یارو! می گه نه همون غضنفر صدام کنی بهتره

 

|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 16:43 |

ویژه ماه مبارک رمضان . امیدوارم شاد باشید و سرحال

|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 16:37 |

لحظه ديدار

عاشقت بودم كه جز خود را نمي ديدي به ولله

 

كاشفت بودم ولي رفتي و خنديدي به ولله

 

در درون قلب معصومم تو را من جاي دادم

 

قاتلم بودي كه اين را تو نفهميدي به ولله

 

كار من شعر و غزل خواندن براي عاشقان بود

 

عاشقم كردي ولي بهرم نرقصيدي به ولله

 

آن صراط مستقيمي كه تو گفتي بنده پيمودم

 

زاهدم بودي ولي گويا تو لغزيدي به ولله

 

سيرتم ديدي و فهميدي كه من همراز تو هستم

 

صورتم را تو نديدي و پسنديدي به ولله

 

لحظه ديدار را هرگز نخواهم برد از يادم

 

خادمي ديدي كه رفتي و نلرزيدي به ولله

|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 17:20 |

عاشقی

 

 

یاد بـــاد آنکه دلم عاشـق سرکار نبود

                                         طفلکی از تو و عشق تـــو سر ِکار نبود

شیخ از حال دل من خبری هیچ نداشت

                                          سی دی عاشقی ام بر ســــر بازار نبود!

نقل مشروح خبرهــــــای دل رسوایم

                                          باعث خجلت  گوینــــده ی اخبار نبود!

عقل گه گاه به کــــــار دل من می آمد

                                            اینچنین از لگد عشق تـــــو ناکار نبود

چت نمی کردم و از خرج نتم آخر ماه

                                         کیس من در گرو اصغـــــر سمسار نبود!

فرت فرت از لب لعل تو شکر می بارید

                                           رطبی بود ولی موقـــــــع افطار نبود!

نرگس مست تو ای دوست تمارض می کرد

                                           چشم بیمار تـــــو مي ديدم و بیمار نبود!

می نهادم کپه ی مرگ خودم را راحت

                                            بنده را شب همه شب دیده ی بیدار نبود

پیش تو دست و دلم هیـــــچ نمی لرزیدند

                                           چون  مرا  استرس "لحظه ی دیدار" نبود

رخت اسپورت مرا راحت جان بود و به سر

                                             فکر دامادی و قرض کت و شلوار نبود!

در محــــــــل خير سرم بچّه ي مثبت بودم

                                           تــــــوی جیب بغلــــــم پاکت سیگار نبود

فارغ از شعر و غزل سوت زنان مي گشتم

                                          کار من اینهمه با کاغذ و خودکــــار نبود

شاعرم کردی و احسنت که بی عشق رخت

                                          هنری از من بی عرضــــــه پدیدار نبود!

|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 10:11 |

یک روز تو می آیی
 
یک روز تو می آیی
و می دانم که روزی می روی
تو به من لبخند می زنی
و می دانم که روزی می روی
و چشمکی دلربا
و می دانم که روزی می روی
دستت را لمس می کنم
و می دانم که روزی می روی
تو را در آغوش می گیرم
و می دانم که روزی می روی
تو را نوازش می کنم
و می دانم که روزی می روی
مرا می بوسی
و می دانم که روزی می روی
مرا نوازش می کنی
و می دانم که روزی می روی
در آغوشت آرام می گیرم
و می دانم که روزی می روی
زمزمه ی عاشقانه
و می دانم که روزی می روی
لبخندی از نزدیک
و می دانم که روزی می روی
گرمای نفست بر چشمانم
و می دانم که روزی می روی
تو زمزمه می کنی
و می دانم که روزی می روی
همواره در کنارت می مانم
و می دانم که روزی می روی
و تو قول می دهی
و می دانم که روزی می روی
همواره در کنارم می مانی
و می دانم که روزی می روی
تو مرا به میهمانی دعوت می کنی
و می دانم که روزی می روی
تو مرا به آسمان می بری
و می دانم که روزی می روی
تو به من بال می دهی
و می دانم که روزی می روی
تو به من مردانگی می دهی
و می دانم که روزی می روی
تو مرا می یابی
و می دانم که روزی می روی
تو مرا می سازی
و می دانم که روزی می روی
تو همه ی من می شوی
و می دانم که روزی می روی
تو عشق را معنا می کنی
و می دانم که روزی می روی
تو می روی
و من می دانستم که ... !؟
|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:26 |

حافظ در عصر جدید

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم شعر سپید باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟
گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هدهد دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی
گفتم : بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان
گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی !

|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 10:27 |

آن کس که روانش شده است پاک سروش است
 

 

 

آن کس که روانش شده است پاک سروش است **** زیــر مــژه هـایـش شــده نمناک سروش است

در کـودکـی خـود دو سـه بیــت شــعـر نــوشــتــم **** آن کس که نوشت از دل غمناک سروش است

در  دفــــتــر  خـــاطـــرات  رســـــتــم  بـنـویـســید ****  او کــه شـده در مـعرکه بـی بـاک سروش است

روزی کــه فــریـدون بـه خــیـالـش بـه قــضـا رفــت **** او هــیـچ نـدانـســت کـه ضــحـاک سروش است

چــرک دل مــن گــشــت ز حـــمــام رخـــت پـــاک ****   آری  تـــو  بــدان  شــاعـــر  دلاک سروش است

"عاصـی" ز چـه رو ســجده بــر ایـن خـاک گـذاری ****آن کس که شده خلق از این خاک سروش است

|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 19:1 |

به عشق بچ های چتفور فی البداعه نوشتیم

درسته نقص داره ولی فی البداعه بود دیگه

در ميان چت چه ماهر گشته ام 

من چرا تايپيست ماهر گشته ام

از پرنده تا رسد بر کسری شيرين زبان

بحث كردم تا در اينجا زود ماهر گشته ام

شعر خوانم در فضاي چتفور اي زيبا دلان

شعر خواندم تا که از خود من چه بیخود گشته ام

خادمی اشعار تو رنگی ندارد ای پسر

در میان شعرهای دیگران گم گشته ام

|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:41 |

رزم با هری پاتر بس نبود اینم روش !!!!

به نام خداوند ويروس گارد


كنون رزم Virus و رستم شنو / دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي Disk داد / بگفتا به رستم كه اي نيكزاد

در اين Disk باشد يكي File ناب / كه بگرفتم از Site افراسياب

چنين گفت رستم به اسفنديار / كه من گشنمه نون سنگگ بيار

جوابش چنين داد خندان طرف / كه من نون سنگگ ندارم به كف

برو حال مي‌كن بدين Disk، هان! / كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه‌اش / شتابان به ديدار رايانه‌اش

چو آمد به نزد Mini Tower اش / بزد ضربه بر دكمه Power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت / مر آن Disk را در Drive اش گذاشت

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت / يكي List از Root ديسكت گرفت

در آن Disk ديدش يكي File بود / بزد Enter آنجا و اجرا نمود

كز آن يك Demo شد پس از آن عيان / با فيلم و موزيك و شرح و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد Hang / كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگرباره Reset نمود / همي كرد Hang و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد / ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود / بيامد كه ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش / وز آن Disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش / يكي ديسك Bootable آورد پيش

يكي Toolkit، Hard اندرش / چو كودك كه گردد پي مادرش

به ناگه يكي رمز Virus يافت / پي حذف امضاي ايشان شتافت

چو Virus را نيك بشناختش / مر از Boot Sector برانداختش

يكي ضربه زد بر سرش Toolkit / كه هر Byte آن گشت هشتاد Bit

به خاك اندر افكند Virus را / تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش / كه اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خريت مكن / ز رايانه اصلا تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار / نگيرد دگر Disk از اسفندیار

|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:40 |

این ترانه بوی نان نمی دهد

این ترانه بوی نان نمی دهد
از قدیم همچنان نمی دهد

نان همیشه توی سفره است، پس
پشت سفره بوی نان نمی دهد

این خبر تکان دهنده است لیک
آن خبر مرا تکان نمی دهد

بانک وام ازدواج می دهد
لیک وام زایمان نمی دهد

کلّه پز عدالتش صحیح نیست
مغز می دهد، زبان نمی دهد

هر که دل به دست این سپرده است
لاجرم به پای آن نمی دهد

منطقاً قبول هم نمی شود
هر کسی که امتحان نمی دهد

روزگار با تمام ما بد است
دسته هم به دستمان نمی دهد

هیچکس برای ارتقای تو
چار پلّه نردبان نمی دهد

نردبانی از قضا اگر دهد
نردبانِ رایگان نمی دهد

نردبان خوب را کرایه کن
از کسی که او گران نمی دهد

یک سوال خوب: وقت فوتبال
رادیو چرا اذان نمی دهد؟

هیچ کنگره برای این غزل
سکّه ای به دستمان نمی دهد

 

|+| نوشته شده توسط سروش خادمی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:38 |